+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
نغمه
آنگاه که روح غمگینم در تنهایی آرام میابد در خود میشکنم!چقدر باید صبور بود که در برابر این همه رویای آرامش همچون شبنمی از روی گلبرگ" زنده گی" بر روی خاک بچکی و وجودت خستگی هایش و آرامش دلنشینش را نثار خاک کند.....
"باز طوفانِ شب است
هول بر پنجره میکوبد مشت.
شعله میلرزد در تنهایی:
باد فانوس مراخواهد کشت؟!"
نغمه هایم را کوتاه میکنم تا شاید بتوانم همه ی آنها را وقتی که بر روی خاک شراب عشق و مرگ را میچشم همراه خودم همچون رویای گمشده ای برای سردادن آواز زمین داشته باشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
جبران خلیل جبران
سخنانی از جبران خلیل جبران
دلدارم ،روح خود را پوشش روحت ،دلم را خانه زیبایی ات ،و سینه ام را گور اندوه هایت خواهم ساخت و ترا چون کشتزاران که بهار را دوست دارند،دوست دارم.
دوست من ،آم "منِ" دیگرم ،در خانه ای از سکوت زندگی میکند و همیشه همان جا باقی میماند: درنیافتنی و دست نیافتنی.
برخی در رنج پاکی میجویند ،و برخی دیگر جز با کثافت نمی توانند خود را پاک سازند.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
محبوب دل
محبوب دل
محبوبم ، تو را در رویاهایم دیده ام ،
در خلوت خویش؛
روی زیبایت را.
تو همدم جان منی و نیمه دیگر زیبایی ام
که هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد.
دلبندم،دزدانه آمده ام ،
پاورچین پاورچین ،
تا به تو رسم.
به راستی تویی آیا
که در برابرم ایستاده ای؟
از چه بیم ناکی؟
شکوه دنیا را رها کردم
تا با تو به بهشت سرزمین های دور ره برم
و باده زندگی و مرگ را با تو از یک ساغر سرکشم.
محبوبم ،بیا به جهانی چنان دور رویم
که دست چرکین بشر را بدان راه نباشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
میدونم خیلیا از دستم شاکی بودن که چرا دیگه آپ نمی کنم و همش میان با یه پست که "عزیزان به این زودیا آپ میکنم..."روبه رو میشن!!
من شرمنده ام آخه این مدت یا نیمتونستم بنویسم و وقت نداشتم بیام سر بزنم به کلبه ی گردوغبار گرفته ی خستگی هام! آخه هم درسا سنگین شدن و هم دیگه اون حال و حوای همیشگی واسه نوشتن رو ندارم!یادتونه همش میگفتم میخوام این کلبه رو برای همیشه ترک کنم و همش میگفتم که نمیخوام و نمی تونم بنویسم چون "دل خسته" دیگه اونی که باید میشد نشد! پس همون بهتر که برم و... ولی هیچ وقت نتونستم اینجا رو ترک کنم.آخه شبا و روزایی که نمیتونستم با زندگی کنار بیام و...این کلبه ی همیشگی ام بود که دبوونه بازیا و تنهاییا و خستگیامو به جون میخرید!!!نه میتونم ترکش کنم و نه میتونم با اون دل همیشه ی خسته ای که کلبه ی"دل خسته"منتظرش بود بیام تو ؛بیام و کنار پنجره بشینم و با های های و فریادهای ساکتی که ا دل خسته برمیامد بنویسم!!!!!!!!!
ولی خب،بازم اومدم وتونستم بیام حداقل یه دستی به سروروی این کلبه بکشم....
ولی همه چی همه جا غبارآلوده!آخه من با چه رویی دوباره لای این دفتر دل خستگیامو وا کنم؟!!!
من نتونستم اونی باشم که باید.......
فقط میتونم بگم منو" دریــــــــــــــــــــــــــــــاب"....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|